

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه
|
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست . وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
***
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..." به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه.
|
عجب چسبید این خواب نیمروزی
منو از توی این شیشه در بیارید
حوصلهام سر رفته!
اگه مردی بیا جلو ...
مگه می زارن بخوابیم
کی میگه زباندرازی به زرافه ها نمیاد
واه ! خدا مرگم بده
ماهیهای وحشتزده
دارم از خنده رودهبر میشم
زباندرازی راکن
زباندرازی گاو
نفس کش ! کی صدا کرد منو
اگه جرئتشو داری توی چشمهای من نگاه کن!
اینم یکی از شیرین کاری هام!
وای اونجارو ببین
یه عکس خراب کن حیوونکی
خنده داره حال من، مگه نه ؟
بزار ببینم کجا بودیم ؟!
وای وای کی میره اینهمه راهو ...
اگه گذاشتن یه چورتکی بزنیم
همه چی آرومه، ما چقدر خوشبختیم ...
يکي بود يکي نبود. در روزگاران قديم ببري از باغوحش امريکا گريخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسياري از عادات آدميان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.
اولين روزي که به منزل رسيد يوزپلنگي را ملاقات کرد و به او گفت:«صحيح نيست که من و تو براي قوتمان به شکار رويم. حيوانات ديگر را وا ميداريم که غذايمان را برايمان تهيه ببينند.»
يوزپلنگ پرسيد:«چهگونه اين کار را ميتوانيم انجام دهيم؟»
ببر گفت:«خيلي ساده است به آنها ميگوييم که من و تو با هم مشتبازي خواهيم کرد و براي تماشاي اين مسابقه بايستي هر کدام از جانوران گراز وحشي تازهکشتهاي با خود بياورند. بعد من و تو بدون اينکه آزاري به هم رسانيم به سرو کول يکديگر ميپريم و بعد خواهي گفت که استخوان پنجهات در روند دوم شکست و من ادعا خواهم کرد که استخوان پنجهام در روند اول شکست. پس از آن هم مسابقة بعدمان را اعلان ميکنيم و آنها بايستي دوباره گراز وحشي همراه بياورند.»
يوزپلنگ گفت:«تصور نميکنم کارگر بيفتد.»
ببر گفت:«چرا، حتماَ مؤثراست. تو به همه بگو تو برنده خواهي بود، چون من مشتزن بيتجربهاي هستم و من به همه مي گويم حتماَ من بازنده نيستم، زيرا تو مشتزن بيتجربهاي هستي و همه آرزو ميکنند که تماشاگر چنين جنگي باشند.»
به اين ترتيب يوزپلنگ به همه گفت که برندة مسلم است چون ببر مشتزن بيتجربهاي است و ببر به همه گفت که مسلماَ بازنده نيست چون يوزپلنگ مشتزن خامي است. شب مسابقه فرا رسيد. ببر و يوزپلنگ به شکار نرفته بودند و خيلي گرسنه بودند، ميخواستند هرچه زودتر مسابقه به اتمام رسد و گرازهاي وحشي تازه شکارشده را که جانوران بايستي همراه داشته باشند بخورند. اما در ساعت موعود هيچکس نيامد.
روباهي گفته بود:«من اين قضيه را اينطور تجزيه و تحليل ميکنم: اگر يوزپلنگ برندة مسلم است و ببر مسلماَ بازنده نيست پس مساوي خواهند شد و چنين مسابقهاي بسيار خستهکننده است. مخصوصاَ وقتي طرفين مسابقه مشتزنهاي خام و بيتجربهاي هستند.» جانوران ديگر اين منطق را پذيرفتند و به گود نزديک نشدند. وقني شب به نيمه رسيد و مشهود گشت که حيوانات نخواهند آمد و گرازي براي خوردن نخواهد بود ببر و يوزپلنگ به جان يکديگر افتادند وهر دوآن چنان مجروح گشتند و آن چنان از پا در افتادند که يک جفت گراز وحشي که از آن حوالي ميگذشتند به آنها حملهور شدند و به سادگي آنها را کشتند.
نتيجه اخلاقي: مثل انسان زيستن عاقبت خوشي ندارد.



