تبليغاتX
...شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما

نوشته شده توسط سایه در چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 19:17 | لینک ثابت | 4 نظر

 

نوشته شده توسط سایه در سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:30 | لینک ثابت | نظر دهید




نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه

 

 


یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"

و او به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

 

***



چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".

 

 

 



همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:

"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."

به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه

نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه.

 

  

 


نوشته شده توسط سایه در يکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 23:15 | لینک ثابت | 2 نظر


عجب چسبید این خواب نیمروزی
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


منو از توی این شیشه در بیارید
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


حوصله‌ام سر رفته!
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


اگه مردی بیا جلو ...
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


مگه می زارن بخوابیم
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


کی میگه زبان‌درازی به زرافه ها نمیاد
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


واه ! خدا مرگم بده
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


ماهی‌های وحشت‌زده
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


دارم از خنده روده‌بر می‌شم
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


زبان‌درازی راکن
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


زبان‌درازی گاو
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


نفس کش ! کی صدا کرد منو
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


اگه جرئتشو داری توی چشمهای من نگاه کن!
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


اینم یکی از شیرین کاری هام!
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


وای اونجارو ببین
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


یه عکس خراب کن حیوونکی
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


خنده داره حال من، مگه نه ؟
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


بزار ببینم کجا بودیم ؟!
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


وای وای کی میره اینهمه راهو ...
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


اگه گذاشتن یه چورتکی بزنیم
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


همه چی آرومه، ما چقدر خوشبختیم ...
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



نوشته شده توسط سایه در شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 14:4 | لینک ثابت | 3 نظر

                  يکي بود يکي نبود. در روزگاران قديم ببري از باغ‌وحش امريکا گريخت و به جنگل بازگشت. در دوران اسارت بسياري از عادات آدميان را آموخته بود و با خود فکر کرد خوب است آن رسوم را در جنگل به کاربَرَد.

          اولين روزي که به منزل رسيد يوز‌پلنگي را ملاقات کرد و به او گفت:«صحيح نيست که من و تو براي قوت‌مان به شکار رويم. حيوانات ديگر را وا مي‌داريم که غذاي‌مان را براي‌مان تهيه ببينند.»

                    يوز‌پلنگ پرسيد:«چه‌گونه اين کار را مي‌توانيم انجام دهيم؟»

                    ببر گفت:«خيلي ساده است به آن‌ها مي‌گوييم که من و تو با هم مشت‌بازي خواهيم کرد و براي تماشاي اين مسابقه بايستي هر کدام از جانوران گراز وحشي تازه‌کشته‌اي با خود بياورند. بعد من و تو بدون اين‌که آزاري به هم رسانيم به سرو کول يک‌ديگر مي‌پريم و بعد خواهي گفت که استخوان پنجه‌ات در روند دوم شکست و من ادعا خواهم کرد که استخوان پنجه‌ام در روند اول شکست. پس از آن هم مسابقة بعد‌مان را اعلان مي‌کنيم و آن‌ها بايستي دو‌باره گراز وحشي همراه بياورند.»

                    يوز‌پلنگ گفت:«تصور نمي‌کنم کارگر بيفتد.»

           ببر گفت:«چرا، حتماَ مؤثراست. تو به همه بگو تو برنده خواهي بود، چون من مشت‌زن بي‌تجربه‌اي هستم و من به همه مي گويم حتماَ من بازنده نيستم، زيرا تو مشت‌زن بي‌تجربه‌اي هستي و همه آرزو مي‌کنند که تماشاگر چنين جنگي باشند.»

     به اين ترتيب يوز‌پلنگ به همه گفت که برندة مسلم است چون ببر مشت‌زن بي‌تجربه‌اي است و ببر به همه گفت که مسلماَ بازنده نيست چون يوز‌پلنگ مشت‌زن خامي است. شب مسابقه فرا‌ رسيد. ببر و يوز‌پلنگ به شکار نرفته بودند و خيلي گرسنه بودند، مي‌خواستند هرچه زودتر مسابقه به اتمام رسد و گراز‌هاي وحشي تازه شکارشده را که جانوران بايستي همراه داشته باشند بخورند. اما در ساعت موعود هيچ‌کس نيامد.

       روباهي گفته بود:«من اين قضيه را اين‌طور تجزيه و تحليل مي‌کنم: اگر يوز‌پلنگ برندة مسلم است و ببر مسلماَ بازنده نيست پس مساوي خواهند شد و چنين مسابقه‌اي بسيار خسته‌کننده است. مخصوصاَ وقتي طرفين مسابقه مشت‌زن‌هاي خام و بي‌تجربه‌اي هستند.» جانوران ديگر اين منطق را پذيرفتند و به گود نزديک نشدند. وقني شب به نيمه رسيد و مشهود گشت که حيوانات نخواهند آمد و گرازي براي خوردن نخواهد بود ببر و يوز‌پلنگ به جان يک‌ديگر افتادند وهر دوآن چنان مجروح گشتند و آن چنان از پا در افتادند که يک جفت گراز وحشي که از آن حوالي مي‌گذشتند به آن‌ها حمله‌ور شدند و به سادگي آن‌ها را کشتند.

 

نتيجه اخلاقي: مثل انسان زيستن عاقبت خوشي ندارد.

نوشته شده توسط سایه در دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۹ ساعت 23:28 | لینک ثابت | یک نظر
123456